تبليغاتX
gloomy
بفرمایید نوش جان

 




ادامه مطلب
دوشنبه بیست و سوم دی 1387 |

 
 
اگه دوست می خوای شماره و مشخصاتتو واسم به ایملم بفرست با عکس و مشخصات خود و طرف که دوست داری باهاش دوست بشی

نظر نظر نظر نظر یادت نره



یکشنبه هشتم دی 1387 |

 
 

نظر نظر نظر نظر یادتون نره



یکشنبه هشتم دی 1387 |

هاهاها

 
 

وقتي يک پسر به تو ميگه دوستت دارم دفعه اولش نيست,آخرش هم نخواهد بود.

 

وقتي يک پسر اعتراف مي کنه که بدون تو نمي تونه زندگي کنه تصميمشو گرفته که تورو

 اقلا واسه يه هفته داشته باشه.                      (گول این مذکرها رو نخورید)

 

 

 

 

                قبل از ازدواج:

 

 

مرد: دیگه نمی تونم منتظر بمونم
زن: می خوای از پیشت برم؟
مرد: فکرشم نکن.
زن: منو دوست داری؟
مرد: البته.
زن: تا حالا به من دروغ گفتی؟
مرد: نه، چرا این سوال رو می پرسی؟
زن: منو مسافرت می بری؟
مرد: مرتب.
زن: منو کتک می زنی؟
مرد: به هیچ وجه.
زن: می تونم بهت اعتماد کنم؟



2- بعد از ازدواج: همین متن رو از پایین به بالا بخونید!


 



پنجشنبه پنجم دی 1387 |
حرفهای پوسيده

دوست دارم بنوشم آنقدر بنوشم و سر بکشم که چشمهایم باز نشود

 جلو پای خود را نبینم نتوانم روی پاهایم بایستم فقط بخوابم بخوابم از بس که خوابم می آید

 من با این روح خسته روحی که چند سال نخوابیده است گلاویز شده ام

 ولی حریف آن نشدم من را به زمین زد پشتم را مانند آب در هاون کوبید

 اکنون دیگر نفسی برای فریاد کشیدن پایی برای فرار دستی برای دفاع ونیرویی برای مبارزه با آن را ندارم

 او خیلی قویتر از این جسم نیرومند و زبور من هستش

 ولی با تمام نیرویی که دارا است احساس میکند اسیر من است

 و میخواهد هر طریقی  که میتواند من را نابود کند تا آزاد گردد و پرواز کند

 از این قفس بی در پیکر اما نمی داند من اسیر او هستم اسارتی که آزاد آزادم

 ولی یک لحظه آرام نیستم یک لحظه من را رها نمیکند تا به جایی که میخوام پناه ببرم

 به کلبه کوچک و تاریکی که متعلق به من است

کلبه ای که میتوانم برای همیشه آرام آرام استراحت کنم

 و چشمان خود را ببندم.



پنجشنبه پنجم دی 1387 |

تکه ابر کوچکی بودم

آرام در گوشه ای از آسمان

ناگهان بادی وزیدن کرد از سوی شمال

دست خود را من به باد  دادم تا برم

رفتم ورفتم به صحرایی رسیدم

در میان خاکهای خشک این صحرا

افتاد چشم من به سوی دانه ای

دانه از بی آبی و گرمای شدید

قدرت رویش نداشت

ناگهان روی زمین دانهء کوچک لب گشد و گفت

تکه ابر  ای تکه ابر

می توانی جان دهی این دانهء خشکیده را

من که در دل آرزوی پرکشیدن داشتم

دیدم این فرصت را برای خود غنیمت

رفتم و رفتم بر روی دانهء کوئچک

از ته دل ریختم قطره قطره باران روی زمین

نم نمک دانه شروع کرد به رویش در زمین

دانه رویید و شد یک گل زیبا

زمانی نگذشت که شد گلزار آن صحرای دور

حال دیگر تکه ابری نیستم

بلکه من یک باغ پر گل شده ام




ادامه مطلب
پنجشنبه پنجم دی 1387 |

دیوانه

 
 
love you

 

 

  آب می خواهم ؛ سرابم می دهند

 

                        عشق می ورزم ؛ عذابم می دهند

                                               در ميان خلق سر در گم شدم  

                                                               عاقبت آلوده ی مردم شدم

 

 

بعد از اين با بی کسی خو می کنم

 هر چه در دل داشتم رو می کنم  

                     درد می بارد چو لب تر می کنم  

 

                     طالعم شوم است باور می کنم

                                               من که با دريا تلاطم کرده ام

                                               راه دريا را چرا گم کرده ام ؟

 

 

   من نمی گويم که با من يار باش  

 

    من نمی گويم مرا غم خوار باش 

 

                            روزگارت باد شيرين ! شاد باش

 

                                 دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

          هيچ کس دست مرا وا کرد ؟؟‌ نه  

           فکر دست تنگ ما را کرد  ؟؟  نه

هيچ کس از حال ما پرسيد ؟؟ نه                  

هيچ کس اندوه ما را ديد ؟؟  نه                    

                   چند روزی هست حالم ديدنيست

                    حال من از اين آن پرسيدنيست

 

                                           گاه بر روی زمين زل می زنم

 

                                          گاه بر حافظ تفاءل می زنم

 

حافظ ديوانه فالم را گرفت

 

         يک غزل آمد که حالم را گرفت :

 

                                     ما ز ياران چشم ياری داشتيم

 

                                        خود غلط بود آنچه می پنداشت.

 

love you 


ادامه مطلب
پنجشنبه پنجم دی 1387 |
1- می خونم تا بنویسم ، با تموم خستگیهام........ به عشق این عشق مقدس، همه دلبستگیهام.

2- غرور ای ناجی حرمت تو با من پابه پایی کن....... به هنگام سقوط من، تو در من خود نمایی کن.

3- هنوز اتصال من به خاطرات مرده ات...... نگاه چشم به راه من، به عکس خاک خورده ات.

و این هم شعر کامل این پست:  

هیچکس در باغ تنهایی من از نهال آشتی تخمی نکاشت

 

کوله بار غربتم را لحظه ای دست های مهربانی بر نداشت

 

در حیاط سینه ی من هیچکس جای پای غصه را جارو نزد

 

برف و بار غصه و اندوه را روی بام خانه ام پارو نزد

 

باغبانی از نهال سینه ام شاخ و برگ ناامیدی را نچید

 

از نگاه و چشم های خسته ام انتظار لحظه هایم را ندید

 

کاش می شد با غروب آفتاب، بی صدا با سایه ها کوچید و رفت



پنجشنبه پنجم دی 1387 |

عشق

 
 
فرض کن هر کسي رو که ملاقات مي کني شخص مهمي هستش پس خوب رفتار کن
2- با قدرت و محکم دست بده (بهتره که موقع دست دادن حرف مثبتي هم بزني)
3- موقع ايستادن صاف بايست نه خميده
4- موقعي که با يه گروه حرف مي زني غير رسمي و خودموني حرف بزن نه طولاني و خسته کننده
5- براي به خاطر سپردن اسم افراد وقت بذار و موقع صحبت کردن از اسم اونا استفاده کن
6- از افراد تعريف کن (تا وقتي که تعريف کردنت صادقانه باشه)
7- به توانايي ها و موفقيت هاي افراد توجه نشون بده و اونا رو بشناس
8- بين حرف زدنت فاصله و مکث رو براي تاکيد بيشتر استفاده کن
9- مراقب ظاهر بيروني خودت باش (هميشه بهترين ظاهر خودت رو داشته باش)
10- لبخند بزن بهتره که لبخندت کمي طولاني تر از لبخند کسي باشه که به او نگاه مي کني
11- احساسات افراد رو در کلماتشون بشنو و جواب بده
12- از حرکت هاي مثبت مثل حفظ ارتباط چشمي" به آرومي به شونه هاي کسي زدن و … استفاده کن
13- صادقانه و خالصانه به افراد اطرافت علاقه مند باش (نظراشون و نسبت به زندگي و علاقشون و بپرس" به اونا گوش بده و حرفشون و قطع نکن)





ادامه مطلب
پنجشنبه پنجم دی 1387 |

من پذيرفتم شکست خويش را من پذيرفتم شکست خويش را

 پندهاي عقل دورانديش را

 

 

 

 من پذيرفتم که عشق افسانه است

 

 اين دل درد آشنا ديوانه است

 

 

 

مي روم شايد فراموشت کنم

 با فراموشي هم آغوشت کنم

 

 

 

 گر چه تو تنها تر از من مي روي

 

 آرزو دارم ولي عاشق شوي

 

 

 

 آرزو دارم بفهمي درد را

 

 تلخي برخوردهاي سرد را

 

 

 پندهاي عقل دورانديش را

 

 

 من پذيرفتم که عشق افسانه است

 

 اين دل درد آشنا ديوانه است

 

 

مي روم شايد فراموشت کنم

 

 با فراموشي هم آغوشت کنم

 

 

 

 گر چه تو تنها تر از من مي روي

 آرزو دارم ولي عاشق شوي

 

 

 آرزو دارم بفهمي درد را

 

 تلخي برخوردهاي سرد را

 


 



ادامه مطلب
پنجشنبه پنجم دی 1387 |